که یک زمینی سر خورده...
۵ـ سلام وعید فطرتان مبارک
۴ـ جایی از این زندگی بی رحم وساعتی ازاین شبانه روز بی وقفه پیدانمی کنم این روزها که صرف رسیدگی به این خانه ی کوچک یا فدم زدن در کوچه های تابوریس وسرزدن به هم سایه ها و هم محله ای های مجازی بشود لذا قلبا و عمیقا از تمامی دوستانی که نتوانستم در خدمت شان باشم عذر تقصیر طلبیده و تقاضای عفو دارم
۳ـ ستاره های بی آسمان با آسمانهای بی ستاره فرق دارند ستاره های بی آسمان به درد هتل دار ها می خورند ولی آسمانهای بی ستاره به درد ستاره ها ی بی آسمان
۲ـ من نه آسمانم ونه ستاره ولی یا آسمانی مرا گم کرده است یا ستاره ای
۱ـ این غزل قبلا هم در این وبلاگ حک شده بود در ماهی که تمامی آن را از آرشیو به دلایلی خذف
کرده ام لذا از تمامی چشمهایی که ای ستاره را قبلا دیده اند عذر می طلبم
ستاره بود. دلش با ستارگی خوش بود، ولي هميشه هوس داشت بيش از آن بشود
شبي به حجم كم ونور اندكش خنديد، و بچگانه دلش خواست كهكشان بشود
ستاره حلقه و برق و مدار دوست نداشت، ستاره دامن دنباله دار دوست نداشت.
ستاره هسته در فكر انفجاري بود، كه قصد داشت به يك رعشه بيكران بشود
از آن بلند نگاهي به زير پايش كرد، زمين هميشه برايش كسالت آور بود
هميشه مال خودش بود، او تنفر داشت، كه هي ستاره اقبال اين و آن بشود
*****
سكوت بود وهیاهوی جيرجيركها، به اين سكوت تب آلود معترض بودند
چراغ خانه شاعر هنوز روشن بود، بنا نداشت كه در مشت شب نهان بشود
و آسمان كه به يمن هلال بودن ماه، براي چند شبي صاحب تبسم بود
اميد داشت كه شايد چهارده شب بعد، شيار نازك لبخند او دهان بشود
درون خانه تمايل به واقعيت داشت، تصوري كه فقط در خيال مي گنجيد
تصوري كه در آن يك زميني سركش، پريد تا يكي از هفت آسمان بشود
كنار پنجره فنجان چاي را برداشت، درون فنجان مشتي ستاره مي رقصيد
تمام بغض زمين در گلوي شاعر ريخت، زمانه سگی اش خواست استخوان بشود
خلاصه شد كم كم جمع شد درون سرش جهان تازه اي از خود درون ذهنش ساخت
كه واقعي شدن آن جهان فقط و فقط . منوط بود به آن حكم « شو» به آن.بشود
اميد داشت كه حافظ بداد او برسد تفآلي زد و در بهت بي ستاره شب
« ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد» و رفت" آنچه كه در وهم نايد" آن بشود
*****
ستاره اي دو سه شب بودكهكشان شده بودو شاعري يكي از هفت آسمان شده بود
شيار نازك ليخند ماه هم مي خواست، براي شاعري آسمان دهان بشود
*****
صداي هق هق ساعت بلند شد مردي، هنوز بين زمين و هوا معلق بود
و تخت خواب به خميازه اي سبكتر شد، که یک زميني سرخورده......
دوباره رفت در اعماق روزمره گی اش كه آنقدر بكشد وقت را كه شب برسد
كه تا دوباره ببيند ستاره خود را، همان ستاره كه مي خواست كهكشان بشود.
این خانه ی مجازی متعلق است به یک صالح سجادی مجازی یک متولد 1355تبریز یک فارغ التحصیل مدیریت وبرنامه ریزی آموزشی از دانشگاه علامه طباطبائی تهران یک شاعر یک کاریکاتوریست ویک فعال در هنر های تجسمی در شعر نزد مرحوم استاد حسین منزوی شاگردی کرده ام ودر کاریکاتور نزد استاد جواد علیزاده در هنر های تجسمی هم نزد استاد احمد فراش خیابانی وخودم