نخستین بار گفتش کز کجایی
۱ـ سلام
۲ـ بگذار همه چیز اتفاق بیفتد تا چیزی برای گله کردن داشته باشی چیزی برای اهمیت دادن وچیزی برای اهمیت ندادن بگذار همه چیز اتفاق بیفتد وقتی قرار نیست چیزی اتفاق بیفتد زیبایی زندگی به همین است به چیز هایی که نداردمثل خود زندگی که وجود ندارد.
۳ـ در هفته های گذشته مسائلی سعی کردند ایجاد شوند که...به قولی دوستی(مه فشاند نور وسگ عو عو کند.)
۴ـ نمی توانم بگویم با غزل بروز شده ام که متنی را که پایین من خوانید نمی توان غزل نام نهاد که خود از مخالفان این دستکاری ها در فرم غزل هستم نامی هم ندارم برایش لذا فعلا فقط متن نام داردیا چیزی شبیه غزل
۵ـ غزل محض اینبار با مطلبی در باره ی سلمان هراتی وچند نمونه از
شعرش بروز است www.saav.blogfa.com
۶ـ بعدازماهها پیگیری وبه لطف زحمات ریاست محترم سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز اولین جشنواره ی سراسری شعر خانه ی شاعران تبریز (خط سوم)به مر حله ی اجرا رسید علاقمندان به شرکت در جشنواره می توانند اطلاعات لازم را در آدرس اینترنتی زیر ملاحظه فرمایند:
7_امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فر هاد رفته باشد.
...................................................................
۱- كوه مي كشيد پاي مرد را به سوي خويش
مرد مي رسيد روبه روي جستجوي خويش
لخته هاي خاطرات را مذاب كرده بود
مثل كوه انفجار مي تنيد، توي خويش
رفته بود در درون خود پي گذشته ها
خاطرات، خاطرات تلخ و شيرين، شيرين، شير ...
*****
2_(نخستين بار گفتش كز كجايي؟ / بگفت از دار ملك آشناييبگفت آنجا به صنعت در چه كوشند؟ / بگفت اندَه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشي در ادب نيست/ بگفت از عشق بازان اين عجب نيست
بگفتا دل ز مهرش كي كني پاك ؟ /بگفت آنگه كه باشم خفته در خاك.)*
*****
3_مرد تيشهاي شد و پريد در گلوي كوه
كوهباز
پرت
كرد
مرد را
به سوي
خويش
مرد رفت و روي سنگ قبر نيمه كاره اش...
پرت شد ميان دست هاي مرده شوي خويش
باز هم عقب تر آمد و به كودكي رسيد
سرگذاشت پشت دايه اي كه موج موي خويش را سپرده بود
دست بادهاي بي خبر
ناگهان سكوت و كوه و تيشه را سري شكست،
سري شكست،
سري ...
*****
4_پلك هاي بسته اي دوباره باز مي شدند
مرد مي رسيد روبه روي روبه روي خويش
انتهاي ردپاي درهمي دولخته خون
زير پلك چشمه اي چكيده بود روي خويش
مرد ردپاي رفته را دوباره بوكشيد
تا رسيد روبه روي يك جنازه، توي خويش
مرده روي تيشه اي تنيده بود « شير ...» بعد
خواب رفته بود روي دست مرده شوي خويش
مرده با دو حرف مانده نوشته اش
مثل خون لخته مانده بود در گلوي خويش
*****
چند لحظه بعد نقش دختري بروي كوه
مي گريست بي صداوبيستون...
بهمن 79
*(نظامی گنجوی.منظومه ی خسرو شیرین)
این خانه ی مجازی متعلق است به یک صالح سجادی مجازی یک متولد 1355تبریز یک فارغ التحصیل مدیریت وبرنامه ریزی آموزشی از دانشگاه علامه طباطبائی تهران یک شاعر یک کاریکاتوریست ویک فعال در هنر های تجسمی در شعر نزد مرحوم استاد حسین منزوی شاگردی کرده ام ودر کاریکاتور نزد استاد جواد علیزاده در هنر های تجسمی هم نزد استاد احمد فراش خیابانی وخودم