تقدیم به دلتنگی عصر های جمعه
اگرچه ذهن بشرقرنهاست خسته ی توست اگرچه متن تورا دوره کرده حاشیه ها
ولی به چیستی ات پی نبرده فلسفه ای فراترید هنوز از تمام فرضیه ها
سفالگربه کدامین جنون تورا پی ریخت چه شدکه طرح تو در ذهن او مجسم شد
چگونه بر سر ذوقی چنین سلیم آمد که تا تو شعر شدی باختند قافیه ها
چقدر ساکت و ژرف و دقیق و بی نقص اند تصوری که من از چشمها یتا ن دارم
بلوغ هند سه در چشم گو شه گیر شماست حضور دایره ای در میان ذاویه ها
تو حسن مقطع این آفرینشی آری دوازده صنعت در تو مختصر شده است
نهفته است به دقت به حوصله به شکوه در استعاره ی تو ازدحام مکنیه ها
سی ودو بادیه ی پر ردیف دندانهات بساز این تن تفتیده را و مهمان کن
به شرب بادیه ای شیر از تبسمتان که شیره ی تن من را مکیده بادیه ها
زمین باکره این وسعت سترون را عصای سحر تو با یک اشاره مریم کرد
وعنقریب که در مصر بر کرانه ی نیل هزار موسی فارغ شوندآسیه ها
زمان به ساعت من یک دقیقه تا صفر است شتاب عقربه ها راگرفته بغض زمین
زمان در آخر هر پنج شنبه می پرسد رسیده اند به پنجاه وچند ثانیه ها؟
*** *** *** *** ***
کنار پنجره زل می زنم به ظلمت شهر چقدر بوی کفن می دهد خیابانها
پکی عمیق به سیگارو رخوتی دیگر رسیده اند به اعصاب زخمی ام ریه ها
گرفته دست مرا روز نامه ای کهنه عبور می دهد از کوچه ی حوادث شهر
جنون و خود کشی و جذر و مد سطح سهام تجاوز و سرقت قتل عمدها دیه ها
میان مردم این شهر عده ای هستند که در پس سرشان جای چکش قاضی است
و دلخوش اند به حکم اداره ای که در آن نشسته گرد عدالت به روی دو سیه ها
اگر چه ردشدن از این قضیه بهتر بود ولی میان همین مردم عده ای دیگر...
نه بهتر است حساب کثیفشان باشد سپرده دست زمان تا به روز تسویه ها
در خروجی کشتا رگاهمان قفل است گرفته بوی تعفن تمام دنیا را
درون محفظه ی سربی زمین گیجیم وسوخته است کلید تمام تهویه ها
جهان همیشه به افراط یابه تفریط است جهان سراسر سوء است ای تعادل محض
دو نیمه است یکی نیمه ی اضافه ی وزن ونیم دیگر آن نیز سوء تغذیه ها
کجاست دامن پاکت که دست آویزیم کدام سایه زمین را پناه خواهد داد
جهان جنب شده کو گنگ غسل تعمیدت؟ چقدر پینه که ننگ است روی ناصیه ها
تو یا مسیح ویا سوشیانس یا هرچه هرآنچه هستی بر خیز تا که بر خیزند
به پای پرچمتان سرخ جامگان ارس کنار رستم ها حمزه ها شوالیه ها
**** **** **** ****
کنار پنجره لم داده شب به سنگینی سپرده گوش به آوای دیلمان (بنان)
غزل نفس نفسم می زند غزل شده است به جای مدح شما اعتذار هجویه ها
چقدر جمعه که در پشت پرده ای از اشک کنار پنجره هایی همه شبیه به هم
نشسته اند هزاران هزار چشم کبود و بی قرار تو لرزیده اند قرنیه ها