رد پای یک پدر

تقدیم به صاحب جمعه ها

 

زمان چه بی هدف و ناگذیر در گذر است

زمان بدون شما یک دروغ معتبر است

 

زمین دوباره اسیر خدائی بتهاست

دوباره دست هبل روی شانه ی تبر است

 

عبور کن وبه دروازه های شهر بگو

از این به بعد در این شهر اسم شب سحر است

 

رسیده ه ای تو ولی آنچنان به آرامی

که قاصدک هم از این اتفاق بی خبر است

 

اگر به رخصت پرواز آسمان ندهی

پرنده می پرد اما اسیر بال و پر است

 

برای ما که همه سال نحص در نحصیم

طلوع پانزدهت روز سیزده بدر است

 

تو در نحوست این شب امید مهتابی

که پشت سلسله ی زلف عقربت قمر است

 

مگر تو آتش زرتشت را برافروزی

که عرصه عرصه ی کبریتهای بی خطر است

 

تو نیستی شب عید اربعین و سال سگی ایست

((چگونه رقص کند ماهی زلال پرست))

 

تو نیستی سر هر کو چه ی یتیم سری

هنوز منتظر رد پای یک پدر است

                                                  

آخرین غزل

آخرين غزل