تقدیم به صاحب جمعه ها
زمان چه بی هدف و ناگذیر در گذر است
زمان بدون شما یک دروغ معتبر است
زمین دوباره اسیر خدائی بتهاست
دوباره دست هبل روی شانه ی تبر است
عبور کن وبه دروازه های شهر بگو
از این به بعد در این شهر اسم شب سحر است
رسیده ه ای تو ولی آنچنان به آرامی
که قاصدک هم از این اتفاق بی خبر است
اگر به رخصت پرواز آسمان ندهی
پرنده می پرد اما اسیر بال و پر است
برای ما که همه سال نحص در نحصیم
طلوع پانزدهت روز سیزده بدر است
تو در نحوست این شب امید مهتابی
که پشت سلسله ی زلف عقربت قمر است
مگر تو آتش زرتشت را برافروزی
که عرصه عرصه ی کبریتهای بی خطر است
تو نیستی شب عید اربعین و سال سگی ایست
((چگونه رقص کند ماهی زلال پرست))
تو نیستی سر هر کو چه ی یتیم سری
هنوز منتظر رد پای یک پدر است