تبليغاتX
 حس اول
 

پیوند برعکس

۱ـ سلام

 

۲ـ بی مقدمه صرفا جهت اعلام اینکه هنوز زنده ام با این غزل

 

۳ـ استاد محمدبهرامی اصل(عاصی تبریزی)هم به جمع وبلاگ نویسان

پیوست به این آدرس سر بزنیدو... http://mohamadasi.blogfa.com 

 

 ...............................................

چسبیده ام بر سقف شب بی بند برعکس

امشب زمین وآسمان هستند بر عکس

 

چسبیده ام بر سقف شب توی اتاقی

که هرچه در آن هست را کردند بر عکس

 

از آسمان واژگون در حوض مشتی ماه وستاره باز

                                                        می تابند بر عکس

افتاده ام از قاب عکس روی دیوار

روی لبم خشکیده یک لبخند بر...عکس

 

(گند)یدن من را زمان اعلام می کرد

با (دنگ)ودنگ ودنگ با این گند بر عکس

 

امشب دهانم حیرتی سرباز کرده ست

که چند بطری را درآن کردند بر عکس

 

سرگیجه درسرگیجه درسرگیجه ام ودور سرم

                                            اشیاء می رقصند بر عکس

در گریه ولبخند خود فهمیدم امشب

که گریه لبخنداست یک لبخند برعکس

 

حالا درختی خشکم ونجار هستی

براستخوانم می کشاندرنده بر عکس

 

چون سرو دستان دعایم بی ثمرماند

چون بید مجنون بستم این پیوند بر عکس.

 

یا حق.

 

 


 

نوشته شده توسط صالح سجادي در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت


اولین حبه

 الف ـ سلام

ب ـ بی مقدمه از تمامی دوستانی که در طول این چند ماه راه اندازی جشنواره ی خط سوم نتوانستم جواب محبتهای شان را بدهم عذر می خواهم .

م ـ از تمام دوستانی هم که به این حقیر ومهمان نوازی تبریز اعتماد کردند وبا آثار ارزشمندشان دبیر خانه ی خط سوم را یاری کردند وهمچنین دوستانی که با انعکاس خبر جشنواره مارا یاری نمودندصمیمانه قدر دانی می کنم وامیدوارم ...

ع ـ این غزل در مشهد وقتی (ائل یار)را برده بودم برای دستبوس ضامن اتفاق افتاد در بالکن هتلی که هیچوقت فراموش نمی کنمش ....(بعد ازآن هیچ ندانم که چه ساقی بنمود/آنقدر هست که هی جام شراب آمدو رفت.)

                                  .................................

۱

 

اولين حبه را كه مي خوردي كفر مي رفت تا اذان بدهد

دست شيطان به تيغ زهر آگين فرق خورشيد را نشان بدهد

 

اولين حبه را كه مي خوردي (ابن ملجم ) به قصر وارد شد

دست بر شانه ي خليفه نهاد تا به بازوي او توان بدهد

 

2

 

دومين حبه زير دندانت له شد و قطره قطره پايين رفت

كه از آن ميزبان بعيد نبود شهد اگر طعم شوكران بدهد

 

دومين حبه را كه مي خوردي (جعده) هم در كنار (مامون) بود

جگري تكه تكه مي شد تا تشتي از خون به قصه جان بدهد

 

3

 

سومين حبه بود كه انگار جگرت داشت مشتعل مي شد

تشنه ات بود و اين عطش مي خواست پرده ي ديگري نشان بدهد

 

قصر در لحظه اي بيابان شد ، ماه افتاد و نيزه باران شد

پدرت نيزه اي به گردن كرد ، تا سرش را به آسمان بدهد

 

سومين حبه را فرو بردي از نديمان يكي به (مامون) گفت :

شمر اذن دخول مي طلبد تا به تو نامه ي امان بدهد

 

4

 

چارمين حبه خم شدي از درد سر به تعظيم دوست زانو زد

مرد تسليم را همان به كه كمرش را رضا ،كمان بدهد

 

ديدي از پشت پرده جدت را كه سر از سجده بر نمي دارد

بعد از در (هشام ) وارد شد تا سلامي به ديگران بدهد

 

5

 

پنجمين حبه پرده هايي كه ، حايل مرگ و زندگي بودند

پيش چشمت كنار مي رفتند تا حقيقت خودي نشان بدهد

 

سينه سرشار علم يافته شد ، ذره ذره جهان شكافته شد

پنجمين قاتل از در آمد تا ، رنگ ديگر به داستان بدهد

 

6

 

آه از اين داستان حزن انگيز ، مرگ اين كهنه راوي صادق

قصه اي تازه با تو خواهد گفت زهر اگر اندكي زمان بدهد

 

توي آن پنجه ي سبك بارت خوشه از بار زهر سنگين بود

مثل بار رسالت جدت كه بنا بود يادمان بدهد ،

 

كه حقيقت چگونه باطل شد ، اصل مان را چه سان بدل كردند

پايمان را در اين سرابستان دست يك پاي راهدان بدهد

 

بعد ( منصور ) نيز وارد شد

 

7

 

هفتمين حبه را فرو بردي ، ناگهان با اشاره ي پدرت

سقف زندان شكست تا سرداب جاي خود را به كهكشان بدهد

 

قفل و زنجير و دست و گردن و پا ، اوج پرواز را طلب مي كرد

آسمان نيل بود او ( موسي ) زهر فرعون اگر امان بدهد

 

هفتمين حبه ،هفتمين خان بود، قصر دور سرت به رقص آمد

سقف تسليم شد كنار كشيد تا به پروازت آسمان بدهد

 

تو پريدي به پيشواز خطر ، مثل (مامون ) به پيشواز پدر

بعد (هارون ) به قصر وارد شد تا پسر نزدش امتحان بدهد

 

8

 

هشتمين حبه ، نه نمي دانم مرگ با چند قطره جرات كرد

درد با چند بوسه راضي شد تا به معراج نردبان بدهد

 

تو قفس را شكستي و در عرش پدرت ،هشت حبه ي انگور

در دهانت نهاد تا خبر از خلوت روضه الجنان بدهد

 

در كنار شكسته ي قفس ات  چند سگ توي قصر زوزه كشان

چكمه هاي خليفه ليسيدند ، تا به آن جمع استخوان بدهد

 

قاتلان تو و نياكانت جسدت را نظاره مي كردند

باز هم در سپيده اي تاريك ، كفر مي رفت تا اذان بدهد

 

                            

 

قرن ها بعد ، بعد از آن قصه ، در غروبي غريب و خون آلود

از تب زخم بچه آهويي ، بيصدا بر در حرم جان داد.

 


 

نوشته شده توسط صالح سجادي در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت


نخستین بار گفتش کز کجایی

۱ـ سلام

۲ـ بگذار همه چیز اتفاق بیفتد تا چیزی برای گله کردن داشته باشی چیزی برای اهمیت دادن وچیزی برای اهمیت ندادن بگذار همه چیز اتفاق بیفتد وقتی قرار نیست چیزی اتفاق بیفتد زیبایی زندگی به  همین است به چیز هایی که نداردمثل خود زندگی که وجود ندارد.

۳ـ در هفته های گذشته مسائلی سعی کردند ایجاد شوند که...به قولی دوستی(مه فشاند نور وسگ عو عو کند.)

۴ـ نمی توانم بگویم با غزل بروز شده ام که متنی را که پایین من خوانید نمی توان غزل نام نهاد که خود از مخالفان این دستکاری ها در فرم غزل هستم نامی هم ندارم برایش لذا فعلا فقط متن نام داردیا چیزی شبیه غزل

۵ـ غزل محض اینبار با مطلبی در باره ی سلمان هراتی وچند نمونه از

شعرش بروز است  www.saav.blogfa.com 

۶ـ بعدازماهها پیگیری وبه لطف زحمات ریاست محترم سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز اولین جشنواره ی سراسری شعر خانه ی شاعران تبریز (خط سوم)به مر حله ی اجرا رسید علاقمندان به شرکت در جشنواره می توانند اطلاعات لازم را در آدرس اینترنتی زیر ملاحظه فرمایند:

   www.khattesewom.blogfa.com

 

7_امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین فر هاد رفته باشد.

...................................................................

۱- كوه مي كشيد پاي مرد را به سوي خويش

مرد مي رسيد روبه روي جستجوي خويش

 

لخته هاي خاطرات را مذاب كرده بود

مثل كوه انفجار مي تنيد، توي خويش

 

رفته بود در درون خود پي گذشته ها

خاطرات، خاطرات تلخ و شيرين، شيرين، شير ...

 

                                   *****     

2_(نخستين بار گفتش كز كجايي؟ / بگفت از دار ملك آشنايي

بگفت آنجا به صنعت در چه كوشند؟ / بگفت اندَه خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشي در ادب نيست/ بگفت از عشق بازان اين عجب نيست

بگفتا دل ز مهرش كي كني پاك ؟ /بگفت آنگه كه باشم خفته در خاك.)*

                                   *****

3_مرد تيشه‌اي شد و پريد در گلوي كوه

كوه

       باز

              پرت

                    كرد

                         مرد را

                                 به سوي

                                            خويش

مرد رفت و روي سنگ قبر نيمه كاره اش...

پرت شد ميان دست هاي مرده شوي خويش

 

باز هم عقب تر آمد و به كودكي رسيد

سرگذاشت پشت دايه اي كه موج موي خويش را سپرده بود  

                                                دست بادهاي بي خبر

ناگهان سكوت و كوه و تيشه را سري شكست،

                                                   سري شكست، 

                                                                   سري ...

                              *****

4_پلك هاي بسته اي دوباره باز مي شدند

مرد مي رسيد روبه روي روبه روي خويش

 

انتهاي ردپاي درهمي دولخته خون

زير پلك چشمه اي چكيده بود روي خويش

 

مرد ردپاي رفته را دوباره بوكشيد

تا رسيد روبه روي يك جنازه، توي خويش

 

مرده روي تيشه اي تنيده بود « شير ...» بعد

خواب رفته بود روي دست مرده شوي خويش

 

مرده با دو حرف مانده نوشته اش

مثل خون لخته مانده بود در گلوي خويش

 

                            *****

چند لحظه بعد نقش دختري بروي كوه

مي گريست بي صداوبيستون...

 

                                                    بهمن 79

*(نظامی گنجوی.منظومه ی خسرو شیرین)

 


 

نوشته شده توسط صالح سجادي در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت


من یک حصارم...

 

۱ـسلام

۲-حرفی برای این پست ندارم گفتنی ها کم نیست...

۳ـوبلاگ غزل محض را هم با مطلبی در باره ی مفتون امینی بخوانیدو...

www.saav.blogfa.com

4ـاین غزل...این غزل درغزل ....

 

وقت است برخیزی ستون آسمان را بشکنی

حد مکان را رد کنی.ظرف زمان را بشکنی

 

خشکیده در بغضت گلو برخیزو خنجررا بکش

آنقدر بر حلقت بزن تا استخوان را بشکنی

 

از نو روایت کن به خود در قصه شخصیت بده

وقت است با یک ضربه خط داستان را بشکنی

 

بر نردبان شعر من بر پله ی آخر بایست

آنقدر تقطیعم بکن تا نردبان را بشکنی

 

این کافه از ظرفیت عصیان تو کوچکتر است

تبریز می ریزد به هم تا استکان را بشکنی

 

امشب تورا از پنجه ی ائینه بیرون می کشم

اما تو هم باید حصار بین مان را بشکنی

             **********

وقت است برخیزی پسر بی آنکه در من بشکنی

آنقدر آوارم کنی تادرمن این تن بشکنی

 

باید(من)این پاکیزه را تا هرزگی پایین کشی

چون زانوی زن خم کنی چون قیمت زن بشکنی

 

باید برقصی روی من باید بچرخانی مرا

آری بلرزان سینه را به به چه بشکن بشکنی

 

من یک سفال قیمتی در خاک تو یک گورکن

باید مرا در ناگهان قبر کندن بشکنی

 

من لاشه ای گندیده ام در قبر تو دزد کفن

شاید سرم را در جنون نبش کردن بشکنی

 

یا تیشه ام دردست تو بر کوه نقشی میزنم

تا لحظه ای که تو سرت را با سر من بشکنی

 

من یک حصارم می توان از روی آوارم گذشت

من یک درم که می توانی جای بستن بشکنی

                       **********

وقت است برخیزی ستون آسمان را بشکنی

ظرف زمان را پر کنی حد مکان را بشکنی

 

در ظلمت من گم شدی گویی که در شب سایه ای

من روبه خورشیدم بزن این(شانه دان)* را بشکنی

              ***********

صبح است برمی خیزد از زانوی خوابی خوش زنت

واز تو می خواهد که خط داستان را بشکنی

 

بربسترش مردیست با آئینه هم بستر شده

بر بسترش مردی...که از تو خواست ان را بشکنی

5ـیا حق

 

 *اشاره ایست به بیتی از خاقانی(من نصیبه ی زان جهان این شانه دان آورده ام)


 

نوشته شده توسط صالح سجادي در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 18:26 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting